»نهج البلاغه:
مسابقه پیامکی پلاک شهید شماره۲

11 شهریور 1397

 

 

پاسخ مسابقه پلاک شهید شماره ۲

۱- شهید صالحى خوانسارى

۲- شهید احمد توکلی

 

شهید صالحى خوانسارى

پس از اینکه مجالس ترحیم پدرم در تهران تمام شد، مادرم به قم که در این شهر زندگى مى کردیم، بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم که ١۵ ساله بود براى شرکت در مراسم ترحیمى که بستگان پدرم گذاشته بودند به خوانسار رفت. من که ١٢ سال داشتم با سه خواهر و یک برادر کوچکترم نزد خاله و دوست مادرم در خانه ماندیم تا مادرمان از خوانسار به قم باز گردد.

فضاى حزن و غم و گریه بر خانه ما حاکم بود. خواهرکنم که ۱/۵ و ۴ ساله بودند مرتب گریه مى کردند. نزدیک غروب از زیر زمین منزل صداى قرائت قرآن پدرم را به مدت چند دقیقه شنیدیم.

با ترس و دلهره به اتفاق خاله و دوست مادرم در حالى که از شنیدن این صدا به گریه افتاده بودیم، به زیرزمین منزل رفتیم. هوا تاریک شده بود و بر اضطراب ما مى افزود. همه جا را مضطربانه گشتیم ولى چیزى ندیدیم. صداى تلاوت قرآن پدرم دو سه بار تکرار شد و ما هم هر بار به شدت گریه مى کردیم. هر بار هم که به زیرزمین مى رفتیم و بر مى گشتیم چیزى دستگیرمان نمى شد. در آخرین مرتبه از زیرزمین که بالا آمدیم درمنزل را باز دیدیم.

معلوم شد بعد از رفتن مادرم کسی آن را نبسته است. در را بستیم و به گریه ادامه دادیم. عصر آن روز که از مدرسه به منزل آمدم مسؤلان مدرسه در همان روز براى پدرم مجلس ترحیم گذاشتند و از ایشان تقدیر کردند و به من هم برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند این برگه را به تأیید مادرت برسان.

همان شب قبل از خواب در این فکر بودم که چگونه فردا این برگه را با شهادت پدر و غیبت مادرم که به خوانسار رفته بود بدون امضاء به مدرسه تحویل بدهم. در همین نگرکنی به خواب رفتم. در خواب پدرم را دیدم که با همان لباس روحکنی به منزل وارد شد. طبق معمول که همیشه زبانزد فامیل بود، با بچه هاى کوچک خانه گرم گرفت و آنها را در آغوش کشید و به هوا بلند کرد و بوسید.

از او پرسیدم: آقاجان ناهار خورده اید؟ گفت: نه نخورده ام. وقتى خواستم به آشپزخانه بروم و براى او غذایى آماده کنم، یک دفعه گفت: زهرا جان آن ورقه را بده امضاء کنم. من که به یاد برگه برنامه امتحانات نبودم پرسیدم: کدام ورقه؟ پدرم گفت: همان که امروز در مدرسه به تو داده اند تا امضاء شود. ناگهان ماجرا یادم آمد. رفتم آن را از کیفم درآوردم و به پدرم دادم.

دنبال خودکارى گشتم. عادت پدرم این بود که با خودکار قرمز اصلاً نمى نوشت ولى من هر چه مى گشتم و خودکار دمِ دستم مى آمد قرمز بود. بالاخره خودکار سیاهی پیدا کردم و به پدرم دادم. ایشان خودکار را از من گرفت و در حاشیه برگه نوشت: اینجانب رضایت دارم و کنار آن را امضاء کرد.

پس از اینکه پدرم برگه را امضاء کرد به آشپزخانه رفتم تا براى او غذا بیاورم، ولى وقتى با سینى غذا بازگشتم، دیدم در اتاق نیست. با عجله به حیاط خانه مراجعه کردم، دیدم مثل همیشه که به کار در باغچه علاقه داشت باغچه را بیل مى زند. پرسیدم: چه مى کنی؟ گفت: عید نزدیک است و من باید سر و سامانی به این باغچه بدهم. پس از آن یک دفعه دیدم پدرم نیست.

دویدم و همه جا را از زیرزمین تا اتاق هاى بالا را با عجله گشتم، ولى پدرم نبود. گریه زیادى کردم که چرا پدرم رفت. بر اثر این گریه و سر و صدا و ناله از خواب بیدار شدم. روز بعد که آماده رفتن به مدرسه شدم وسایلم را که در کیف مرتب کردم، ناخود آگاه چشمم به آن ورقه افتاد، حسى درونى به من گفت به آن برگه نگاهی بیندازم. با کنجکاوی به آن نگریستم. دیدم با خودکار قرمز به خط پدرم جمله “اینجانب رضایت دارم” نوشته شده است و زیر آن هم امضاى همیشگى پدرم درج شده است.

بعد از این ماجرا یکى از دوستان پدرم به نام آقاى فرزانه که این جریان را شنیده ولى باور نکرده بود، یک روز به خانه ما آمد و در حالى که متأثر بود، گفت: پدرت را در خواب دیدم که سه بار به من گفت: فرزانه شک دارى، درشک خود تا قیامت بمان!

از حوادث عجیب دیگرى که قبل از چهلم پدرم در روزهاى آغازین سال١٣۶٣ اتفاق افتاد این بود که مرد غریبى که او را نمى شناختیم ولى مى گفت با پدرم سابقه دوستى دکرد به خانه ما آمد و گفت: وقتى من قضیه امضاى پدرت را شنیدم، با خودم گفتم اگر این قضیه درست باشد، این شهید به علامت صحت این حادثه باید پسرم را که در جنگ قطع نخاع شده است شفا دهد. او گریه مى کرد و مى گفت: پس از این پسرم شفا یافت. او پسر خود را که یک جوان بیست و چند ساله بود به همراه خود به منزل ما آورده بود.

مادرم هم چند بار پدرم را در خواب دید. پدرم در خواب به او تاکید کرده بود، در این قضیه که من برگه زهرا را امضاء کرده ام هیچ شک و تردیدى مکن.

 

 

شهید احمد توکلی

نام پدر: حاج محمد

تاریخ شهادت: ۲۳/۷/۵۹

زندگینامه

احمد در روزهای آخر مهرماه ۱۳۲۲ در یک خانواده مذهبی و متدین در شهری که فرزندی از ثلاله پاک رسول الله در آن آرمیده و مأمن هزاران هزار زائر دلباخته امامت و ولایت است دیده به جهان گشود. هنوز ۶ بهار از عمرش پربرکتش نگذشته بود که از نعمت وجود پدری مهربان و زحمتکش محروم شد و گردغبار یتیمی بر سر و رویش نشست و در دامان پر از مهر مادری پرورش یافت که برایش هم مادر بود و هم پدر.

هرچه بزرگتر میشد غم بی پدری را بخوبی احساس میکرد و میدانست چه روزهای سختی در پیش دارد ولی از آنجا که خداوند برادری مهربان و فهیم به او عنایت کرده بود توانست تحت سرپرستی او امکان ادامه تحصیل برایش میسر شود.

احمد بسیار مهربان معطوف و دلسوز برای خانواده اش بود. اومرتب به مجالس مذهبی می رفت. اخلاق و رفتارش بسیار مودبانه و متین بود و با همه دوستانش با رأفت برخورد می کرد به طوری که دوستان زیادی پیدا کرده بود.

در سال ۱۳۴۶ برای خدمت به کشوری که محبت به اهل بیت در میان مسلمانان موج میزد به استخدام ارتش درآمد گر چه زمان استخدامش در دوران پر از ظلم طاغوت بود ولی در رعایت قوانین شرعی و مقررات بسیار دقیق بود.

خدمت در لشکر ۷۷ همیشه پیروز خراسان برایش افتخار بود. او با اولین حملات جنگی رژیم عراق به ایران اسلام به مناطق جنگی اعزام گردید. هنگام اعزام فرزندانش در مدرسه بودند هر چه از ایشان خواسته شد تا آمدن بچه ها از مدرسه صبر کند قبول نکرد و گفت آنها را بخدا می سپارم و من باید به دنبال وظیفه خطیری بروم. او رفت و دیگر برنگشت و در همان اعزام اول بر اثر انهدام تانک در ۲۳/۷/۵۹ به درجه رفیع شهادت رسید. از او سه پسر و یک دختر به یادگار مانده است.

گزیده ای از وصیت نامه شهید

وطن امانتی از مردم مسلمان در دسا من می باشد که تا آخرین قطره خونم از این امانت نگهداری می کنم.

لینگ مطلب: http://www.shohadatabas.ir/?p=1404

نظر بدهید...

نظر شما برای “مسابقه پیامکی پلاک شهید شماره۲”

قالب وردپرس