»نهج البلاغه:
خاطره ای از ابراهیم عباسی

09 تیر 1397

بسمه تعالی

با سلام و درود به پیشگاه مبارک ولی عصر (عج)، سلام به روان پاک شهدای هشت سال دفاع مقدس بویژه روح پر فتوح حضرت امام خمینی (ره) معمار بزرگ انقلاب و سلام به رهبر بزرگ مسلمین حضرت آیت الله خامنه ای.

اینجانب ابراهیم عباسی ساکن شهرستان طبس پاره ای از خاطرات زمان جنگ ایران و عراق را مرقوم می دارم.

در سال ۱۳۶۲ در کردستان منطقه مهاباد برای پاکسازی روستاها شب می رفتیم. در هنگام رفتن به نزدیک پایگاه ارتشی رسیدیم رفتن به صورت ستون یک بود و به ما توصیه شده بود بدون سر و صدا حرکت کنیم. در همین هنگام رزمنده پشت سری ما با سلاح، تیری شلیک کرد و همان هنگام از آسمان صدای غرش عجیبی بلند شد که صدای تیر را خنثی کرد. پایگاهی که در آن نزدیکی بود از صدای غرش رعد و برق صدای تیر رزمنده همراه ما را متوجه نشد و ما مأموریت خود را انجام دادیم.

خاطره دیگر:

در عملیات کربلای ۵ گردان ما به نام گردان فلق در نزدیک رودخانه اروند رود مستقر بودند. در شب اول ۳۰ اسیر گرفتیم، در شب دوم ۱۲۰ اسیر و در شب سوم ما تنها ۱۹ نفر بودیم که ۳۰۰ نفر اسیر از بعثی ها به اسارت گرفتیم. وقتی که اسیران به پشت خاکریز آمدند تعجب کردند که با این افراد کم توانسته بودیم ۳۰۰  نفر از آنها را اسیر نماییم و آنها می گفتند ما اگر می دانستیم که شما اینقدر نیرو دارید هرگز اسیر نمی شدیم. ما فکر می کردیم که شما حداقل ۲۰۰۰ نیرو هستید.

خاطره دیگر:

در اروند رود که ما مستقر بودیم با ماشین تدارکات غذا و مهمات می بردیم نیروهای عراقی ما را شناسایی کردند و بطور مداوم ماشین را به گلوله بستند یک خمپاره به یک قدمی ماشین فرود آمد ولی هیچ صدمه ای به ماشین و ما نرسید وقتی که از میان گرد و غبار رفتیم بیرون همه رزمنده ها و فرمانده ها آمدند دور ما جمع شدند و می گفتند که هیچ آثاری از شما با این وضعیت وجود ندارد ولی به خواست خدا همگی سالم بودیم.

لینگ مطلب: http://www.shohadatabas.ir/?p=568

نظر بدهید...

نظر شما برای “خاطره ای از ابراهیم عباسی”

قالب وردپرس